Sunday, June 6, 2010
Friday, February 5, 2010
دیدار با صادق هدایت
عصری تاریک و بارانی در خلسه ای بی روح فرو رفته بودم . مسمای سکوت و رقص اندیشه در خیال ساکتم شعله ور شده بود,پرده های خاطره جغد رقصان رقصان به جلو می راندم, خویش رادیدم که در اندیشه بوف بر گور نشسته و نمادگاه جغد اندیشه را با اعماق وجودم می نگرم. در خیال گورستان پرلاشز در افکار هدایت گم شدم. در نبرد اندیشه به تقلا افتاده بودم که سایه ای بر چارچوب در ظاهر شد و از پس ان مردی با اندیشه شرقی گم شده در فلسفه غرب و بنیان گزار ذهن بیدار پارسی باستانی در عصر نوین خمیده و محکم وارد شد . د
در نگاه اول چهره بیدارش را شناختم ,کنار پنجره تنهایی روبه روی بیداری خانه خلوت من جای خالی کسی پیدا بود. استاد روی صندلی کنار پنجره نشست وبه من خیره شد. به صورت مرموزی خالی از هر حرکت و سرشار از انرژی در جای خویش به میخ کشیده شده بودم. نه یارای حرکت بود و نه افکار حرکت, بسان زخم دیده ای در کویر به حرکات زمان می اندیشیدم, به طرف پنجره بر گشت و در حالی که با پرده های خیال من بازی میکرد گفت
هوای سرزمین شما نیز اندکی منگ است.و خنده ای کوچک و غریب کرد
به اندیشه ام جرات گفتار نزدیک شد زبانم را چرخاندم
در سرزمین من هوا منگ است ولی در کوچه ها جنگ است گفت
اگر جنگ است به است باشد سزای مرد بی باده سزای شاه اواره همین دنیای بی رنگ است
کمی در کوچه تنهاییم بیمار ماندم بسان کودکی بی اه ماندم
استاد خنده کوچک و غریبی کرد به طرف پنجره بر گشت و با حالتی حاکی ااز تعجب گفت
در های طبیعت به همه باز شده
در فراسوی ضمیرم خبری شد ولی قدرت گفتارتنگ بودگفت
بگو انچه در پندارداری
زبانم باز شد
در های طبیعت به همه باز شده ولی اه که نکبت به کمین باز شده
مردمان در غم و سودا چرا درد حکمت به زمین راز شده
بلند شد و در حالی که ارام و استوار به در نزدیک میشد گفتا
درد این جنگل نگاه سبز نیست ترس از مرگ است و بی ننگ نیست
تو غم فردای این هستی مخور
کوچه هستی ست بی رنگ نیست
سخنش تند و نگاهش باز بود قبل از این که از در خارج شود برای اخرین بار قدرت کلام یافتم ان سئوال سئوالی که سالهاست از خویش می پرسیدم اگر او چند سالی بیشتر میزیست ایا زندگی بهتر نبود
زخم خنده ای تحویل داد و گفت
در ملک فرنگ چون که دل از خواب در امد بیچاره شدم چون خرد از باب در امد
دل در گر وه ضائقه مرگ فنا شد بی باده و بیچاره در افکار خدا شد
در خود شد از این درد جهانگیر بی خود شد از این جهل فراگیر
در نگاه اول چهره بیدارش را شناختم ,کنار پنجره تنهایی روبه روی بیداری خانه خلوت من جای خالی کسی پیدا بود. استاد روی صندلی کنار پنجره نشست وبه من خیره شد. به صورت مرموزی خالی از هر حرکت و سرشار از انرژی در جای خویش به میخ کشیده شده بودم. نه یارای حرکت بود و نه افکار حرکت, بسان زخم دیده ای در کویر به حرکات زمان می اندیشیدم, به طرف پنجره بر گشت و در حالی که با پرده های خیال من بازی میکرد گفت
هوای سرزمین شما نیز اندکی منگ است.و خنده ای کوچک و غریب کرد
به اندیشه ام جرات گفتار نزدیک شد زبانم را چرخاندم
در سرزمین من هوا منگ است ولی در کوچه ها جنگ است گفت
اگر جنگ است به است باشد سزای مرد بی باده سزای شاه اواره همین دنیای بی رنگ است
کمی در کوچه تنهاییم بیمار ماندم بسان کودکی بی اه ماندم
استاد خنده کوچک و غریبی کرد به طرف پنجره بر گشت و با حالتی حاکی ااز تعجب گفت
در های طبیعت به همه باز شده
در فراسوی ضمیرم خبری شد ولی قدرت گفتارتنگ بودگفت
بگو انچه در پندارداری
زبانم باز شد
در های طبیعت به همه باز شده ولی اه که نکبت به کمین باز شده
مردمان در غم و سودا چرا درد حکمت به زمین راز شده
بلند شد و در حالی که ارام و استوار به در نزدیک میشد گفتا
درد این جنگل نگاه سبز نیست ترس از مرگ است و بی ننگ نیست
تو غم فردای این هستی مخور
کوچه هستی ست بی رنگ نیست
سخنش تند و نگاهش باز بود قبل از این که از در خارج شود برای اخرین بار قدرت کلام یافتم ان سئوال سئوالی که سالهاست از خویش می پرسیدم اگر او چند سالی بیشتر میزیست ایا زندگی بهتر نبود
زخم خنده ای تحویل داد و گفت
در ملک فرنگ چون که دل از خواب در امد بیچاره شدم چون خرد از باب در امد
دل در گر وه ضائقه مرگ فنا شد بی باده و بیچاره در افکار خدا شد
در خود شد از این درد جهانگیر بی خود شد از این جهل فراگیر
Thursday, February 4, 2010
Monday, February 1, 2010
پاسخ جوانمردی را با سکه نمیدهند
جوانمرد فوتبال ایران امین متوسل زاه در برنامه نود سکه های پیشنهادی نهاد های مختلف را قبول نکرد و با تواضع از دخیل بودن باشگاه و همبازیانش در این تصمیم سخن گفت.
Thursday, January 28, 2010
گفتگو با میمون
باید بگم که کار دنیا اینجا عجیب میلنگه
ریچارد داوکینس هیچ نسبتی نداره با بنده
دلم گرفته بود میخواستم با اجدادم
درد دل کنم شاید عوض بشه افکارم
رفتم قاره افریقا کشوری به نام کنیا
مادرم هر روز زنگ میزد میگفت ول کن ننه پاشو بیا
به یه میمون رسیدم با کلی جستجو
خودمو معرفی کردم شروع کردیم به گفتگو
گفتم پدر چی شد تو ادم نشدی
ما رو دیدی بی خیال عالم شدی
نیستی ببینی چی میگذره تو شهر
ادما دور از اشتی همش میکنند قهر
همه بیخیال ایران شدند
بچه ها بیکار و محتاج به نان شدند
جامعه غیور و ترک تبریز
از هیجان و شور شدند لبریز
مثل تاسیسات هسته ای پر از ری اکتور
تعصبی شدند و چسبیدند به تراکتور
بزرگشون به راستی هست ستارخان تبریزی
عاشق نون بربری و کوفته تبریزی
یا بچه های با مرام تهران
که هستند باعث افتخار ایران
فقط یه کم زیادی خالی میبندند
معمولا خوشتیپ و با کلاس میگردند
وشیرازیهای--دل--گشاد و ایران پرست
که با شراب شیراز میکنند مست
میمون اول خندید و سر خواراند
بعد پشه های مزاحم را دور راند
و گفت با شما ایرانیانم
بگذارید در اشتی با شما بمانم
به همت کنید ایران را اباد
کنیدایران ز اسارت ازاد
ریچارد داوکینس هیچ نسبتی نداره با بنده
دلم گرفته بود میخواستم با اجدادم
درد دل کنم شاید عوض بشه افکارم
رفتم قاره افریقا کشوری به نام کنیا
مادرم هر روز زنگ میزد میگفت ول کن ننه پاشو بیا
به یه میمون رسیدم با کلی جستجو
خودمو معرفی کردم شروع کردیم به گفتگو
گفتم پدر چی شد تو ادم نشدی
ما رو دیدی بی خیال عالم شدی
نیستی ببینی چی میگذره تو شهر
ادما دور از اشتی همش میکنند قهر
همه بیخیال ایران شدند
بچه ها بیکار و محتاج به نان شدند
جامعه غیور و ترک تبریز
از هیجان و شور شدند لبریز
مثل تاسیسات هسته ای پر از ری اکتور
تعصبی شدند و چسبیدند به تراکتور
بزرگشون به راستی هست ستارخان تبریزی
عاشق نون بربری و کوفته تبریزی
یا بچه های با مرام تهران
که هستند باعث افتخار ایران
فقط یه کم زیادی خالی میبندند
معمولا خوشتیپ و با کلاس میگردند
وشیرازیهای--دل--گشاد و ایران پرست
که با شراب شیراز میکنند مست
میمون اول خندید و سر خواراند
بعد پشه های مزاحم را دور راند
و گفت با شما ایرانیانم
بگذارید در اشتی با شما بمانم
به همت کنید ایران را اباد
کنیدایران ز اسارت ازاد
Subscribe to:
Posts (Atom)